<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" >
<channel>
<title>دل نوشته هاي من</title>
<link>http://dokhtardiroz.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " دل نوشته هاي من "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 May 2012 20:38:56 GMT</lastBuildDate>
<author>مهتاب عالمتاب</author>
<item>
<title>تو همه زندگي من هستي</title>
<link>http://dokhtardiroz.ParsiBlog.com/Posts/44/%d8%aa%d9%88+%d9%87%d9%85%d9%87+%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a+%d9%85%d9%86+%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%8a/</link>
<description>&lt;p&gt;تو همه زندگي من هستي و من بدون وجود تو حتي لحظه اي  هم نمي توانم زندگي کنم .کم کم مهر و علاقه شوهر زينب در دل زينب افتاده بود و او هم از زندگي خود احساس رضايت مي کرد تا اينکه متوجه شد که باردار شده و فرزندي در راه دارد .خوب  کمي حول و اضطراب داشت به هر حال در يک شهر غريب به دور از پدر و مادر و خانواده متوجه مسئوليت بزرگي شده بود و تنها ياورش شوهرش بود .در همين حين بود که مليحه با شوهرش براي تبريک و مبارکي به منزل زينب امدند که زينيب متوجه شد که مليحه نيز ياردار است دست تقدير بر روي زندگي اين دوست با يکديگر گره خورده بود . زينب متعحب و حيران زده به زندگي خود و مليحه نگاه مي کرد ! چيزي که هيچ وقت تصورش را نمي کرد مليحه به شيراز برگشت و چند ماهي بعد بچه ا ش به دنيا امد او صاحب دخنري شده بود. زينب هم دور روز بعد از بچه دار شدن مليحه بچه دار شد البته يک پسر ! شوهرش سر از پا نمي شناخت . او ديگر حالا محبت دو چنداني به زينب و فرزندش  مي کرد، سر آمد همه فاميل شده بود ازمهر و علاقه اش به خانواده هر دو تقريبا زندگي ارام و خوبي داشتند در همين حبن بود که زينب فرزند دوم خود را بار دار شد اليته با فاصله يک سال از فرزند اولش نمي دانست که خوشحال باشد يا ناراحت اخر او تازه 18 ساله شده بود و صاحب دو فرزند ، شوهرش  وقتي حول و اضطراب زينب را ديد به او گفت : نگران نباش ان شا اله که قدمش پر رزق و روزي مي باشد و ما به همين دو بچه کفابت مي کنيم و ديگر بچه دار نمي شويم دل زينب به زندگي گرمتر شد وعلاقه اش به شوهرش بيشتر فرزند دومش به دنيا امد او نيز يک پسر بود ان هم چه پسري از همان بچگي اش شيطان بود و زبل ......ادامه دارد&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;دوستان عذر من را بپذيريد اگر دير به روز مي کنم هر چه فرزندم بزرگتر مي شود کمتر به من اجازه پشت سيستم نشستن را مي دهد در ضمن سيستمم هم دچار مشکل شده و کنون هم با سيسنم همسرم وبلاگم را به روز کردم .ا ن شا اله که به بزرگواري خودتان اينجانب  را ببخشيد در ضمن يکي از دوستان در خواست دعا و بر طرف شدن مشکلش را از شما سروران گرامي داشت  و ديگر دوستي درخواست بر اورده شدن حاجت دوستش را از شما  عزيزان داشت ان شا اله که همه دوستان به مراد و مطلب خود برسند در حق همديگر دعا مي کنيم و التماس دعا از همه سروران...&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Dec 2011 21:11:00 GMT</pubDate>
<comments>http://dokhtardiroz.parsiblog.com/Comments/44</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2516822</wfw:commentRss>
 <dc:creator>مهتاب عالمتاب</dc:creator>
<guid>http://dokhtardiroz.ParsiBlog.com/Posts/44/%d8%aa%d9%88+%d9%87%d9%85%d9%87+%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a+%d9%85%d9%86+%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%8a/</guid>
</item>

<item>
<title>زينب 14 ساله بر سر سفره عقد نشست</title>
<link>http://dokhtardiroz.ParsiBlog.com/Posts/42/%d8%b2%d9%8a%d9%86%d8%a8+14+%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87+%d8%a8%d8%b1+%d8%b3%d8%b1+%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%87+%d8%b9%d9%82%d8%af+%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa/</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تصميم بر آن شد كه مليحه با نامزدش ازدواج كند&amp;nbsp; و چند روزي بيشتر از اين&amp;nbsp;تصميم &amp;nbsp;نگذشت كه رسما &amp;nbsp;مراسم عروسي سر گرفت ومليحه علاوه بر اينكه دوست صميمي زينب بود زندايي زينب نيز شد .محل كار دايي زينب بيرون از روستا ودر شهري دور از روستا بود به&amp;nbsp;&amp;nbsp; همين خاطر مليحه مجبور شد تا بعد از عروسي كوله بار خاطرات دورات كودكي خود را ببندد و عازم شهر و ديار غربت&amp;nbsp; شود تا خود را آماده كند براي شروع زندگي ديگري با مكان ، شخص و مسئوليتهاي جديد .&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;nbsp;يكسالي از&amp;nbsp;عروسي مليحه مي گذشت زينب مانده بود &amp;nbsp;و خاطراتش با مليحه كه شخص جديدي به خواستگاريش امد فكرش را &amp;nbsp;هم نمي كرد ،&amp;nbsp;هميشه در دوران كودكي خودش مي گفت&amp;nbsp;: نكند كه يك روزي اين شخص به خواستگاري من بيايد؛ قيافه &amp;nbsp;قشنگي نداشت چون پوست صورتش در اثر يك بيماري خراب شده بود ، چند سالي هم بود كه در بيرون از &amp;nbsp;روستايش و در يكي از شهرهاي بزرگ كشور زندگي مي كرد . اما از دل خانه ايي امده بود كه هميشه مي گفت : ايا مي شود روزي من يكي از اعضاي&amp;nbsp;&amp;nbsp;اين خانه باشم&amp;nbsp;و در ميان جمع صميمي اين فاميل .&amp;nbsp;بله ان شخص از حياط خانه مليحه بود و كسي نبود جز برادر مليحه ،&amp;nbsp; ترس&amp;nbsp;و دلهره دوران كودكي همراه با اروزيش هر دو با هم &amp;nbsp;با هم به حقيقت پيوسته بود مانده بود كدامين يك از اين دو را انتخاب كند ارزويش را يا .....&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مادر زينب جارو به دست دنبال زينب در حياط خانه مي دويد كه دختر ، &amp;nbsp;تو بيخود مي كني جواب رد بدهي&amp;nbsp;، چه كسي از اين بهترمي خواهي به خواستگاريت بيايد ،&amp;nbsp;هم ديده و شناخته هست و هم خانه و زندگي و شغل مستقل دارد حالا قيافه ندارد كه نداشته باش ، انسانيت و خانواده كه دارد ، عقل و شعور كه دارد و .....&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;زينب مي گريست و فرياد مي زد كه نه من نمي خواهم كه مادر بزرگ هم وارد ميدان شد كه چه كسي بهتر از اين پسر ،&amp;nbsp;ايمان كه دارد وجدان كه دارد و سرانجام قرار عقد گذاشته شد و زينب 14 ساله بر سر سفره عقد نشست ، ترس وجود زينب را را گرفته بود يعني اينده من چه مي شود ، ايا خوشبخت مي شوم&amp;nbsp; ، ايا دوست نداشتن قيافه محمود بر روي زندگي من اثر مي گذارد اين سوالات مرتب از ذهن زينب مي گذشت كه بله بر زبانش جاري شد و زندگي و&amp;nbsp;اينده خود را رقم زد .&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هنوز چند ساعتي از امضايش پاي دفتر ازدواج نگذشته بود ، كه قرار مراسم عروسيش را براي اخر هفته گذاشتند . &amp;nbsp;شوهرش را در پاي سفره عقد كه ديده بود ديگر نديد تا براي خريد عروسي كه با خانواده هايشان به شهر رفتند . هنوز حرفي با هم رد وبدل نكرده بودند كه ،&amp;nbsp;اخر هفته شد و زينب خود را در لباس عروسي ديد و در جشن سه شبانه روزش .در خانه مادر شوهر به حجله رفت&amp;nbsp; و سه روز بعد از عروسي او هم كوله بار سفر را بست و همانند مليحه راهي ديار غربت شد ...&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مليحه توسط نامه با خبر&amp;nbsp; شد كه برادرش با زينب ازدواج كرده ولي نتوانست به خاطر ماموريت شوهرش&amp;nbsp;،&amp;nbsp;خود را به مراسم عروسي&amp;nbsp; برساند . حالا ديگر اين دو دوست قديمي&amp;nbsp;نسبت هاي جديدي با هم پيدا كرده&amp;nbsp;بودند&amp;nbsp;همراه با شباهتهاي زيادي در زندگي .هر&amp;nbsp;كدام به شهري دور از روستايشان كشيده شدند .به دور از هم ولي دلهايشان نزديك به هم بود خيلي نزديك...&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعد از چند ساعت توي اتوبوس نشستن ،&amp;zwnj; زينب به محل زندگي جديدش وارد شد .شهري شلوغ ، پر از همهمه با سر وصداي فروان به دور از آب و درخت و كشاورزي ،خانه ها كوچك و بهم چسبيده ، محله ها پر از آدم ،زندگي كاملا ماشيني قدم در ساختماني دو طبقه گذاشت كه يك حياط كوچولو در جلو و يك حوض كوچك در وسط اين حياط كه بايد با سطل از فشاري سر كوچه ابش مي كردند،&amp;nbsp; هر طبقه داراي &amp;nbsp;دو اتاق بود كه يك طبقه را شوهرش اجاره داده بود و طبقه ديگر در اختيارشان بود.&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از آغاز چند روزه زندگيش كاملا راضي بود ، چون شوهرش به راحتي توانسته محبت زينب را به خود جلب كند به او گفته بود كه ......&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Sep 2011 14:40:00 GMT</pubDate>
<comments>http://dokhtardiroz.parsiblog.com/Comments/42</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2438203</wfw:commentRss>
 <dc:creator>مهتاب عالمتاب</dc:creator>
<guid>http://dokhtardiroz.ParsiBlog.com/Posts/42/%d8%b2%d9%8a%d9%86%d8%a8+14+%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87+%d8%a8%d8%b1+%d8%b3%d8%b1+%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%87+%d8%b9%d9%82%d8%af+%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa/</guid>
</item>

<item>
<title>اگر ازدواج اين دو نفر سر نگيرد</title>
<link>http://dokhtardiroz.ParsiBlog.com/Posts/41/%d8%a7%da%af%d8%b1+%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac+%d8%a7%d9%8a%d9%86+%d8%af%d9%88+%d9%86%d9%81%d8%b1+%d8%b3%d8%b1+%d9%86%da%af%d9%8a%d8%b1%d8%af/</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فصل سوم : قصه هاي واقعي زندگي&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دختري روستايي بود. اسمش زينب ، فرزند دوم خانواده ، پدرش كشاورز و مادرش خانه دار بود.دوران بچگي خود را در صحرا و بيابان و باغها مي گذارند .خانه اشان قديمي و اتاق اتاق بود و در هر اتاق يك پستو خانه و يك بالا خانه&amp;nbsp;داشت &amp;nbsp;.گاهي روزها همراه پدر به صحرا و باغ مي رفت و خار و سنگ و علف جمع مي كرد .گاهي اوقات هم وظيفه بچه داري خواهر وبردارهاي كوچكتر از خودش را بر عهده داشت . مواقع بيكاري اش را با دوستاني از جنس خود و هم سطح خانواده خود ، كه در همسايگي اشان زندگي مي كردند مي گذراند .در ميان اين دوستان با يكي ازانها علاوه بر رابطه همسايگي رابطه فاميلي و خويشاوندي نيز داشت و به عبارتي ارتباط بسيارگرم و دوست داشتني&amp;nbsp;با اين دختر داشت &amp;nbsp;. نام اين دختر مليحه بود فرزند چهارم خانواده و خانه انها نيز قديمي بودو ديوار به ديوار خانه اشان بود ؛ با اين تفاوت كه خانه مليحه دراي يك دالان بزرگ و سه درب خانه بودكه هر خانه متعلق به يك بردار&amp;nbsp; و در هر خانه چندين اتاق تو در تو با&amp;nbsp; پستو خانه وبالاخانه&amp;nbsp;بود&amp;nbsp;&amp;nbsp;. تابستانها كه مي شد در اين دالان هر سه برادرهمراه زن و فرزندانشان مي نشستند و هر كس كه مي خواست &amp;nbsp;وارد خانه هر كدام از اين سه برادر شود از دم دالان بايد سلام مي كرد تا انتهاي آن ،جمع بسيار دوست داشتني و رابطه بسيار گرمي داشتند .هر وقت زينب وارد خانه مليحه مي شد در دلش تالاپ و تولوپي به پا مي شد و با خودش مي گفت خوش به حالاشان چه صميميتي چه شور و هيجاني اي كاش من هم عضو اين خانواده بودم يا خانه ما هم در اين دالان بود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;زينب در&amp;nbsp;آرزوهاي كودكي و&amp;nbsp;شور و هيجان دوران بچگي پا به سن نو جواني مي گذاشت ديگر حالا او يك استاد قالي شده بود و داراي چندين شاگرد بود ، مليحه هم همينطور او هم يك استاد قالي باف &amp;nbsp;شده بود و كلاسي براي خود تشكيل داده بود . هر دوي انها به سن ازدواج خود نزديك مي شدند .خواهر بزرگ زينب در سن&amp;nbsp;12 سالگي شوهر كرده بود &amp;nbsp;و حالا نوبت ازدواج &amp;nbsp;زينب&amp;nbsp;فرا رسيده &amp;nbsp;بود ، مليحه هم از كودكي شير خواره كه بود ، براي پسر عمه اش نامزد شده بود ، البته پسرعمه مليحه دايي زينب هم&amp;nbsp;مي شد . هر دو خاطرات كودكي ذهنشان هنوز زنده بود كه&amp;nbsp; به مسئوليتهاي بزرگ زندگي بايد فكر مي كردند. دوران حساسي را پشت سر مي گذاشتند ، زينب دوران سختي را مي گذارند چون كه بايد از ميان خواستگاران با يكي از آنها ازدواج مي كرد و مليحه دوران سخت تر از زينب ، چونكه نامزدش پس از چندين سال نامزدي قصد داشت با دختري ديگر ازدواج كند .در همين گيرودار بود كه خانواده مليحه با خانواده نامزدش دچار كشمكش شدند من باب اينكه شما كه اسم دختر ما را برداشتيد ؟! چرا براي پسرتتان از دختر ديگري حرف مي زنيد ؟&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در همين كشمكشها و بحث هاي فاميلي كار به ناله و نفرين كشيده شد كه اگر ازدواج اين دو نفر سر نگيرد ان شا اله كه خير از زندگي تان نبينيد ، و سرانجام تصميم بر آن شد كه .....&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;داستان ادامه دارد&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Sep 2011 13:27:00 GMT</pubDate>
<comments>http://dokhtardiroz.parsiblog.com/Comments/41</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2427899</wfw:commentRss>
 <dc:creator>مهتاب عالمتاب</dc:creator>
<guid>http://dokhtardiroz.ParsiBlog.com/Posts/41/%d8%a7%da%af%d8%b1+%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac+%d8%a7%d9%8a%d9%86+%d8%af%d9%88+%d9%86%d9%81%d8%b1+%d8%b3%d8%b1+%d9%86%da%af%d9%8a%d8%b1%d8%af/</guid>
</item>

</channel>
</rss>  


