سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دل نوشته های من

فصل سوم : قصه های واقعی زندگی

دختری روستایی بود. اسمش زینب ، فرزند دوم خانواده ، پدرش کشاورز و مادرش خانه دار بود.دوران بچگی خود را در صحرا و بیابان و باغها می گذارند .خانه اشان قدیمی و اتاق اتاق بود و در هر اتاق یک پستو خانه و یک بالا خانه داشت  .گاهی روزها همراه پدر به صحرا و باغ می رفت و خار و سنگ و علف جمع می کرد .گاهی اوقات هم وظیفه بچه داری خواهر وبردارهای کوچکتر از خودش را بر عهده داشت . مواقع بیکاری اش را با دوستانی از جنس خود و هم سطح خانواده خود ، که در همسایگی اشان زندگی می کردند می گذراند .در میان این دوستان با یکی ازانها علاوه بر رابطه همسایگی رابطه فامیلی و خویشاوندی نیز داشت و به عبارتی ارتباط بسیارگرم و دوست داشتنی با این دختر داشت  . نام این دختر ملیحه بود فرزند چهارم خانواده و خانه انها نیز قدیمی بودو دیوار به دیوار خانه اشان بود ؛ با این تفاوت که خانه ملیحه درای یک دالان بزرگ و سه درب خانه بودکه هر خانه متعلق به یک بردار  و در هر خانه چندین اتاق تو در تو با  پستو خانه وبالاخانه بود  . تابستانها که می شد در این دالان هر سه برادرهمراه زن و فرزندانشان می نشستند و هر کس که می خواست  وارد خانه هر کدام از این سه برادر شود از دم دالان باید سلام می کرد تا انتهای آن ،جمع بسیار دوست داشتنی و رابطه بسیار گرمی داشتند .هر وقت زینب وارد خانه ملیحه می شد در دلش تالاپ و تولوپی به پا می شد و با خودش می گفت خوش به حالاشان چه صمیمیتی چه شور و هیجانی ای کاش من هم عضو این خانواده بودم یا خانه ما هم در این دالان بود. 

زینب در آرزوهای کودکی و شور و هیجان دوران بچگی پا به سن نو جوانی می گذاشت دیگر حالا او یک استاد قالی شده بود و دارای چندین شاگرد بود ، ملیحه هم همینطور او هم یک استاد قالی باف  شده بود و کلاسی برای خود تشکیل داده بود . هر دوی انها به سن ازدواج خود نزدیک می شدند .خواهر بزرگ زینب در سن 12 سالگی شوهر کرده بود  و حالا نوبت ازدواج  زینب فرا رسیده  بود ، ملیحه هم از کودکی شیر خواره که بود ، برای پسر عمه اش نامزد شده بود ، البته پسرعمه ملیحه دایی زینب هم می شد . هر دو خاطرات کودکی ذهنشان هنوز زنده بود که  به مسئولیتهای بزرگ زندگی باید فکر می کردند. دوران حساسی را پشت سر می گذاشتند ، زینب دوران سختی را می گذارند چون که باید از میان خواستگاران با یکی از آنها ازدواج می کرد و ملیحه دوران سخت تر از زینب ، چونکه نامزدش پس از چندین سال نامزدی قصد داشت با دختری دیگر ازدواج کند .در همین گیرودار بود که خانواده ملیحه با خانواده نامزدش دچار کشمکش شدند من باب اینکه شما که اسم دختر ما را برداشتید ؟! چرا برای پسرتتان از دختر دیگری حرف می زنید ؟

در همین کشمکشها و بحث های فامیلی کار به ناله و نفرین کشیده شد که اگر ازدواج این دو نفر سر نگیرد ان شا اله که خیر از زندگی تان نبینید ، و سرانجام تصمیم بر آن شد که ..... 

داستان ادامه دارد


نوشته شده در سه شنبه 90/6/29ساعت 1:27 عصر توسط مهتاب عالمتاب نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin